من ( همان حسنی بیسوات چرا چپ چپ نگاه می کنید ) امروز بهمراه مملی و قندعلی سه نفری بـه ملاقات آقای مان رفتیم آقا وقتی در را باز کردند و ما را دیدند شوکه شدند یعنی که انتظار نداشتند ما به دیدن ایشان برویم آن هم ساعتی پس از مراجعت از مسافرت نوروزی و وقتی از دم در فرار کردند و گفتند بچه ها من الان برمیگردم مملی گفت بچه ها آقا در رفت قندعلی هم گفت بچه ها آقا را برق گرفت من گفتم بچه ها بیخودی به آقا تهمت نزنید نه در رفت و نه برق گرفت الان برمی گردد آقا با زیرشلوارش بود خجالت کشید رفت شلوارش را بپوشد و در این گفتگو بودیم که دیدیم بله آقا شلوارش را پوشیده و برگشته است با عذرخواهی از ما به خاطر چند لحظه تاخیر به اصرار ما را به خانه شان برد یعنی ما می خواستیم همان دم در تبریکی بگوئیم و برگردیم و خجالت می کشیدیم توی منزلشان برویم ولی رفتیم خیلی هم خوش گذشت آقا به هر کدام از ما یک اسکناس هزار تومانی تازه عیدی داد و گفت بچه ها اینها را گذاشته بودم لای قرآن و از آنجا درآوردم عیدتان مبارک و خدا یارتان باد و ما هم خودکار و خودنویسی را که سه نفری و بطور شراکتی به آقا خریده بودیم و بسته بندی کادوئی کرده بودیم دادیم خدمتشان و من که حسنی باشم از طرف بچه ها گفتم آقا یادگاری ما به شماست اما لطفا طوری بنویسید که تمام نشود ! و آقا در حالی که می خندید گفت بچه ها اصلا نمی نویسیم که تمام شود حالا راضی شدید ؟ و ما خندیدیم و همراه با خنده شیرینی نیز صرف شد و در نهایت رفع زحمت هم شد !!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 10:8  توسط منوچهر انتظار
|