تبليغاتX
آقا اجازه ؟

آقا اجازه ؟

طنز نوشته ها

 

آقا اجازه ؟ آقا ما گوسفند را خیلی دوست می داریم آقا پدران و مادران ما نیز در گذشته گوسفند را خیلی دوست می داشتند اصلاً آقا اگر گوسفند نبود ما اینهمه سال در مورد فواید چه چیزی انشا می نوشتیم و توسعه و پیشرفت و گسترش ادبیات مان را چگونه به نمایش می گذاشتیم . آقا اجازه ؟ آقا گوسفند در همیشه زمان با ما مهربان بوده و نه تنها به داد ما رسیده بلکه به داد ادبیات ما نیز رسیده است و به همین خاطر است که همه ما شرمنده گوسفند هستیم و به خاطر رفع شرمندگی و اظهار ارادت و اخلاص دلمان می خواهد همیشه عین گوسفند باشیم !! آقا اجازه ؟ آقا نیاکان ما از سربزیری گوسفند سوء استفاده کرده و از گوشت و پوست و پشم آن استفاده های فراوان می کردند ولی در حال حاضر به علت گرانی بیش از اندازه، گوشت آن مشترک مورد نظر اکثراً در دسترس نیست فلذا فقط پشمش بما می رسد و ما با پشم آن می سازیم !!

آقا اجازه ؟ آقا اگر هزار سال دیگر من و شما زنده شویم باز شاهد آن خواهیم بود که در مدارس ما موضوع انشا " فواید گوسفند " است پس ما از این موضوع نتیجه می گیریم که گوسفند خرج زمان است و یار دیرینه ماست هم در مکتب خانه و هم در دنیا و آخرت ، زنده باد گوسفند !!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 10:16  توسط منوچهر انتظار  | 

 امروز سر درس ریاضی "مملی"بــــا من گفت

من دگر خسته شدم از یک و یک حتی جفت

گر چه تلخ است حقیقت ولـــــی بـایـــد گفت

زندگی قصه تلخی است نشاید کــــــه نهفت

هر که را پارتــــــــــــــــــــــــی او هست کلفت

کف زنان خنــده کنــان صــد آفرین بـایــد گفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 11:27  توسط منوچهر انتظار  | 

 

آقا اجازه ؟ آقا عمه سکینه نازنین ما  می گفت بچه ها یادتان باشد که در کلاس همیشه سوال کنید سوال مقدمه یادگیری است و رفع ابهامات یعنی ورود به مرحله یادگیری ! فقط ای کاش معلمین شما سواد و حال و حوصله کافی جهت پاسخگوئی به شما را داشته باشند نه مثل آن پدر و پسر !

آقا اجازه !؟ آقا از آنجائیکه ما از عمه سکینه مان نیز همیشه می پرسیم پرسیدیم ماجرای آن پدر و پسر چه بوده است و عمه سکینه نازنین مان گفت پاشو یک چائی به عمه ات بیار و بعد بشین و گوش کن چائی را خدمتشان آوردم و گوش بزنگ شدم و عمه سکینه چنین فرمودند :

پسری از پدرش پرسید باباجان چرا نهنگ ها اینقدر عظیم الجثه هستند و مورها فسقلی؟ پدرش قدری فکر کرد و گفت نمی دانم پسر دوباره سوال کرد بابا چرا وقتی باران می بارد لانه مورچه ها خراب نمی شود ولی خانه بعضی از آدم ها خراب میشود ؟ پدرش باز هم گفت  نمی دانم و چند تا از این قبیل سوالات که پاسخ همه اش منفی بود آخر سر مادرش گفت پسر جان زیاد پدرت را خسته نکن و پدر گفت : نه بابا این چه حرفی است بچه باید بپرسد تا چیز یاد بگیرد !!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 11:26  توسط منوچهر انتظار  | 

  

آقا اجازه ؟ آقا ما به نمایشگاه کتاب رفتیم و نمایش کتابها را هم دیدیم ولی چون پول نداشتیم نتوانستیم کتابهای دلخواهمان را خریداری کنیم فلذا در حسرت کتاب ، کباب شدیم !!

آقا اجازه ؟ آقا به نظر ما نمایشگاه کتاب به نمایشگاه کباب تبدیل شده بود چرا که خیلی ها مثل ما قدرت خرید کتاب را نداشتند و دلهایشان کباب شده بود !!

آقا اجازه ؟ آقا راستش بوی کباب هم همه جا پیچیده بود ما اولش فکر می کردیم که فقط دلمان می سوزد ولی بعداً متوجه شدیم که دماغمان نیز می سوزد !! ببخشید آقا این انصاف بود که در نمایشگاه کتاب دل و دماغ ما این چنین بی رحمانه بسوزد !؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 10:32  توسط منوچهر انتظار  | 

 

 آقا اجازه ؟ آقا وقتی پدر ما می گوید فشار تورم کمر ما را شکست منظورش این است که تورم کمرشکن شده یا اینکه بابای ما کمر باریک  شده است !؟

آقا اجازه ؟ واقعیتش این است که ما مانده ایم بلاتکلیف ، نمی دانیم واقعاً مشکل در کمرهاست یا مساله در سنگینی هزینه هاست !!

آقا اجازه ؟ از برادر بزرگترمان هم که پرسیدیم گفت : عجله نکن بزرگ می شوی می فهمی !!

آقا ببخشید ؟ به نظر شما منظور برادرمان این بود که وقتی ما بزرگ شدیم کمر ما هم خواهد شکست !؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 12:12  توسط منوچهر انتظار  |