تبليغاتX
آقا اجازه ؟

آقا اجازه ؟

طنز نوشته ها

آقا اجازه ؟ آقا یک جوک در مورد نقدعلی بگوئیم تا کلاس از افسردگی بدر آید !!

آقا : بگو ببینیم جناب حسنی ریزه میزه  بقول خودت بیسوات

آقا اجازه ؟ آقا میگویند مامور جمع آوری مالیات در ده نقدعلی به سراغشان میرود و از مادر نقد علی که در مزرعه کار میکرد سراغ  مشدی علی پدر نقدعلی را میگیرد زن مشدی علی میگوید او در طویله گاو هاست مامور میپرسد من چطوری او را بشناسم و پیدا کنم مادر نقدعلی میگوید خیلی ساده است وارد طویله که شدید هرکدام از آنها که شاخ نداشت پدر نقد علی یعنی که مشدی علی است و مامور مالیاتی در حالیکه شاخ در آورده بود میرود و مشدی علی را پیدا میکند !!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:55  توسط منوچهر انتظار  | 

آقا اجازه ؟ آقا بنظر شما هر کس خواست بما زور بگوید ما باید قبول کنیم که مبادا بی ادبی میشود !؟ آیا زور گفتن به کسی خودش نوعی بی ادبی نیست ؟ بنظر شما در مقابل بی ادب ها ما باید طوری حرکت کنیم تا که بی ادبان عرصه را بر خود تنگ ببینند یا برعکس !؟ بالاخره ما با تمام بیسواتی مان معتقدیم که ادب مرد به ز دانش اوست و ادب بقول شما باسوات ها ایجاب می کند و بقول ما بیسوات ها ایجاد می کند که کسی نتواند بما زور بگوید و اگر هم گفت باید پاسخی بشنود که لااقل دندانش بشکند !!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:6  توسط منوچهر انتظار  | 

 

بچه ها اجازه ؟ هیچکس هم نداند ما خودمان که آقا اجازه باشیم میدانیم که آدم بیسواتی هستیم ببخشید شما را فراموش کردم شما هم می دانید که ما سوات درست و حسابی نداریم ولی آدم باهوشی هستیم و تازه بعضی ها می گویند نکته سنج هم هستیم نمیدانم بیسواتی مان کجا و نکته سنجی کجا ! به هر حال ما با این همه بی سواتی مان این را می دانیم که باید به معلمین خودمان و به اساتید شما و دیگران که بالاخره شاید روزی هم اساتید ما بشوند روز معلم را تبریک بگوئیم که می گوئیم و گفتیم ولی برای ما یک سوال اساسی پیش آمده است و آن اینکه ما با اینهمه بیسواتی مان تبریک گفتن به موقع به اساتید و معلمان باسواتمان را بلدیم اما خیلی از آنها با تمام سواتشان تشکر از ما و پاسخ به موقع به ما را بلد نیستند یا اینکه تشکر از ما از بزرگی شان می کاهد ؟ و یا اصلا ما را لایق یک تشکر خشک و خالی هم نمی دانند تا بلکه این رسم های نیکو برنیفتند !! و یا اصولا ما اشتباه یاد گرفته ایم و بیسواتی مان گل کرده و به آنها تبریک گفته ایم  و باید نمی گفتیم !؟ شاید شما بچه ها رویتان نشود این قبیل مسایل را با بزرگانمان مطرح کنید و دور از ادب بدانید ولی ما نه تنها طرح این قبیل مسایل را عین ادب می دانیم بلکه لازم هم می دانیم تا بزرگترها بدانند که کوچکترها هم نه همیشه ولی در مواقع لازم و ضروری می فهمند و خوب هم می فهمند .

ما از این قبیل آقاهایمان که تبریک به آنها فرستادیم و متاسفانه پاسخی دریافت نکردیم می خواهیم یا سریعا بما پاسخ دهند و ما را از نگرانی و تحقیر بدرآورند یا تبریک مان را به خودمان پس بدهند نخواستیم مال بد بیخ ریش صاحبش !!!

بچه ها لطفا در این قبیل موارد هوای ما را داشته باشید که با بی اعتنائی بزرگترها مورد تهاجم فرهنگی قرار نگیریم و خورده نشویم و از رو برده نشویم !! قبول است ؟ الممنون و الممنون .

تا حسنی شماها را دارد مطمئنا غم ندارد و شما هم تا حسنی را دارید .............

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:59  توسط منوچهر انتظار  | 

 

آقا اجازه ؟  آقا این سیفعلی و مملی از بس حسودند هرگز نیاسودند !!  از اینکه ما سالگرد وبلاگ نویسی  " آقا اجازه؟ " را جشن مانندی گرفتیم و یادی از آن کردیم آقایان ، آقا بالا سر ما شده اند و هوس فرمان روائی به سرشان زده است یعنی که ما باید بله گویان ایشان و احتمالا اوشان می شدیم ؟ آقا اجازه ؟ آقا حالا شما ببینید که ما بیخودی جوش نمی آوریم حقمان است که در این شرایط با این چپ دستمان محکم بزنیم بیخ گوش راستشان تا قامتشان راست شود و حالشان جا بیاید !! و بفهمند که ما " آقا اجازه ؟ " هستیم ولی " آقا بله چی " آنها و هیچکس دیگر نیستیم درست است که ما بچه ای هستیم بنام حسنی و از نوع بیسوات آن ولی نباید فراموش کنید که ما از آن بچه های پخمه نیستیم که کسی بزند توی سرمان و نانمان را از دستمان بگیرد ! خواهش می کنم شما لااقل ساکت نباشید و بی طرف ، یک به به و چه چه و آفرینی ما را مهمان کنید صدآفرین که نخواستیم زورتان بیاید !!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 10:14  توسط منوچهر انتظار  | 

کدام گزینه صحیح است ؟

الف ـ پارتی همان کره است  آن هم کره طبیعی (لطفا با روغن نباتی اشتباه نشود)!

ب ـ پارتی همان دوپینگ است !

ج ـ اگر کسی دسترسی به پارتی نداشته باشد الفاتحه!

د ـ پارتی نوعی بازی است که بچه های بیسوات مثل حسنی آن را "پارتی بازی" میگویند!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:57  توسط منوچهر انتظار  | 

آقا اجازه ؟ آقا یکسال قبل در بیست و یکم فروردین ماه سال 1386 با جرات و شهامت و بدون کنکور وارد عرصه وبلاگ نویسی شدیم بعد از گذشت یک سال آنچه که می خواستیم بشویم نشدیم و همچنان بیسوات ماندیم ولکن از محبت ها ، راهنمائی ها و هواداری های بزرگان بی ادعا و کوچکان با اندیشه های بزرگ ، از الطاف خانم های نکته سنج و باریک بین و آقایان تیزبین از طنزپردازان بنام و حتی از طنزنپردازان بی نام نیز بهره ها جستیم ، آقا اجازه ؟ آقا در یک سال گذشته هر چه که نوشتیم و هر چه که گفتیم و هر چه که کردیم  با اجازه بوده و حتی وقتی از مدرسه هم در رفتیم با اجازه در رفتیم و گوش مملی را هم با اجازه کشیدیم همه مشق هایمان را ننوشتیم ولی عذر موجه ساختیم که مورد بازخواست قرار نگیریم . از تمام اولیا مدرسه مخصوصاً از مشهدی رجب بابای مدرسه که در حق ما بابائی کرد سپاسگزاریم از خوانندگان مطالبمان و حتی نخوانندگان قدردانیم بر دستان بزرگتر هایمان و بر چشمان کوچکتر هایمان بوسه میزنیم و از شما می خواهیم  هر نوع حقی که به گردن ما دارید بر ما حلال فرمائید و قصورات ما را بر ما ببخشائید قول می دهیم اگر در سال گذشته در مورد شما گناهی مرتکب نشده ایم امسال حتما جبران نمائیم و اگر شما را نیازرده ایم ما را ببخشید که توانش را نداشته ایم سعی می کنیم امسال توانمند شویم و جبران نمائیم!! در خاتمـه سلام مرا بهمراه برو بچــــــه های ناز و شنگول ، منگول و حبه انگـور و در راس همــــه آن ها حسنی بیسوات (که مسحضرید سواتش ربوبت کشیده )همچنین سلام های بی پایان عمه سکینه نازنین مان را به تمام بروبچه های خودتان ، همسایگان تان ، دوستان تان و آشنایان تان برسانید و بگوئید به بیسواتی ما نگاه نکنند ما شعور قدرشناسی از محبت هایشان را داریم خاک پای خود شما هم هستیم و به این صفا و قدرشناسی  خودمان مفتخر هم هستیم . اینک اولین مطلبی را که در بیست و یکم  فروردین ماه سال 1386 با نوشتن آن وارد عرصه شما پهلوانان یعنی وبلاگ نویسان شدیم عیناً نقل می کنیم با توضیح اینکه اینک خود ما هم پهلوان قابلی شده ایم منتها از نوع پنبه ای آن !!در رورهای آتی مروری هم به تعدادی از نظرات شما در سالی که گذشت خواهیم انداخت

 

 

آقا اجازه ؟ آقا مطلب اول ما کشکی شد !

آقا اجازه ؟ آقا ما هنوز شروع نکرده به وبلاگ نویسی این حسنی سربسر ما می گذارد و می گوید اولین مطلب خود را در مورد کشک بنویس ! آقا اجازه ؟ بنظر شما اگر ما با کشک شروع کنیم تمام نوشته های ما کشکی میشود !؟ آقا اجازه ؟ آقا راستش را بخواهید ما از کشک خیلی خوشمان می آید آش کشک را هم خیلی دوست داریم کشک بادمجان هم خیلی دوست داریم . آقا اجازه ؟ آقا بدون اینکه ما بفهمیم که مطالب کشکی بدرد میخورد یا نه خود بخود مطلب اول ما کشکی شد و آرزوی حسنی برآورده ! ببینیم بعد چه پیش می آید ، آقا اجازه ؟ آقا هر چه پیش آید خوش آید !!

 نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 13:43  توسط منوچهر انتظار 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 13:2  توسط منوچهر انتظار  | 

 

امروز ساعت 10 صبح همه آماده حرکت به آغوش طبیعت هستیم تا سیزده را در کنیم علاوه بر عمه سکینه نازنین مان که همه ساله ما را همراهی می کند طبق معمول خاله سعیده نیز سالی یکبار آن هم در روز سیزده همراه ماست دو ماشین پشت سر هم سبزی هایمان را نیز روی کاپوت ماشین گذاشته حرکت می کنیم خاله سعیده با ماشینش جلوتر از ما حرکت می کند ساعتی بعد همه چیز آماده است در صحرای شادمان از جمعیت و جمعیت شادمان از گشت و گذار سیزده ، قاطی سیل جمعیت می شویم و گوشه ای زیلوها پهن می شود ، خاله سعیده به روال همه ساله حواسش در پی سبزه گره زدن است و گشایش بخت !! او می گوید بچه ها همه می دانید که من از ده سالگی سبزه گره زدن در سیزده را شروع کرده ام و اینک با این سبزه های امروزی سی و ششمین گره سیزدهی است که می زنم تابلکه بختم باز شود و سی و ششمین بار است که با خود زمزمه می کنم :

بریم سبزه گره به بندیم به بندیم

به روی آسمان بخندیم بخندیم

و خدایا کمکم کن و قسمت کن تا بلکه سال دیگر همین موقع بچه بغل و خونه شوهر باشم !! که صد البته تاکنون دعای ما مستجاب نشده نه شوهری نصیبمان گشته نه بچه ای قسمت مان ، نه گره هائی که زدیم گره گشا بوده و نه سیزده ما بدر شده و ما نه تنها که سیزده بدر نکرده ایم بلکه دربدر هم شده ایم از بس گره زده ایم پیشانی مان نیز گره حورده است ! و همه به عادت دیرینه فامیل بهت زده مشغول شنیدن سخنان خاله سعیده بودیم که یکباره عمه سکینه به سخن آمد :

بچه ها یک دو سه می گویم هر کسی که خاله سعیده را بیشتر از همه ببوسد گره های مشکلاتش زودتر باز می شود و در آن واحد شور و هیجانی به پا شد و حمله به سوی خاله سعیده و خاله سعیده بوسه باران شد و خنده بی پایان بچه ها از جمله ما حسنی بیسوات ( عجب جائی گیر کردیم هر کجا می رویم این بیسواتی هم همراه ماست حتی در روز سیزده و در دشت و دمن و روی چمن نیز ما را رها نمی کند )! ساعتی بعد ناهار جانانه ای نوش جان شد و میوه های فراوان صرف گردید و حوالی ساعت 5 عصر افتان و خیزان در حالی که به فکر نوشتن این همه مشق و تکلیف شب عیدی بودم که به شب آخر مانده بود راهی منزل شدیم توی راه هر چه شیرین زبانی بود پشت سر آقای مان انجام دادم تا بلکه منبعد در ایام تعطیلی عید با بچه های مردم شوخی نکنند و با این همه تکالیف شاق ایام عیدشان را زهرمار نفرمایند البته ما با اجازه خودمان خوردیم و خوابیدیم و نگذاشتیم به خودمان بد بگذرد ولی شب آخر نحوست سیزده ما را هم گرفت و فکر تکالیف مدرسه بار دیگر از مشق و مدرسه بیزارمان کرد . ببخشید آقا چه میشد که فردای سیزده هم تعطیل می شد تا خستگی ناشی از سیزده نیز در می شد شما که سیزده روز تعطیل می کنید چه می شد چهارده روزش می کردید و از دعاهای ما بچه های مهربان نیز بهره مند می شدید ؟ امیدوارم تعطیلی 14 فروردین ماه در سال آینده فراموشتان نشود !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 10:21  توسط منوچهر انتظار  | 

 

من ( همان حسنی بیسوات چرا چپ چپ نگاه می کنید ) امروز بهمراه مملی و قندعلی سه نفری بـه ملاقات آقای مان رفتیم آقا وقتی در را باز کردند و ما را دیدند شوکه شدند یعنی که انتظار نداشتند ما به دیدن ایشان برویم آن هم ساعتی پس از مراجعت از مسافرت نوروزی و وقتی از دم در فرار کردند و گفتند بچه ها من الان برمیگردم مملی گفت بچه ها آقا در رفت قندعلی هم گفت بچه ها آقا را برق گرفت من گفتم بچه ها بیخودی به آقا تهمت نزنید نه در رفت و نه برق گرفت الان برمی گردد آقا با زیرشلوارش بود خجالت کشید رفت شلوارش را بپوشد و در این گفتگو بودیم که دیدیم بله آقا شلوارش را پوشیده و برگشته است با عذرخواهی از ما به خاطر چند لحظه تاخیر به اصرار ما را به خانه شان برد یعنی ما می خواستیم همان دم در تبریکی بگوئیم و برگردیم و خجالت می کشیدیم توی منزلشان برویم ولی رفتیم خیلی هم خوش گذشت آقا به هر کدام از ما یک اسکناس هزار تومانی تازه عیدی داد و گفت بچه ها اینها را گذاشته بودم لای قرآن و از آنجا درآوردم عیدتان مبارک و خدا یارتان باد و ما هم خودکار و خودنویسی را که سه نفری و بطور شراکتی به آقا خریده بودیم و بسته بندی کادوئی کرده بودیم دادیم خدمتشان و من که حسنی باشم از طرف بچه ها گفتم آقا یادگاری ما به شماست اما لطفا طوری بنویسید که تمام نشود ! و آقا در حالی که می خندید  گفت بچه ها اصلا نمی نویسیم که تمام شود حالا راضی شدید ؟ و ما خندیدیم و همراه با خنده شیرینی نیز صرف شد و در نهایت رفع زحمت هم شد !!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 10:8  توسط منوچهر انتظار  | 

 

آقا اجازه ؟ آقا امروز اصناف محل به دیدن دَده جان مان به منزل ما آمده بودند وقتی جعفر بقال را دیدم ناخودآگاه خنده ام گرفت و نتوانستم جلو خنده ام را بگیرم از دماغ گنده و وزین جعفرآقا خبری نبود و جای آن یک دماغ ریزه میزه نقلی خودنمائی میکرد بگو بچه به تو چه که داری حرف زیادی می زنی خنده ات کافی نبود ؟ یکباره گفتم جعفرآقا دماغ یکی چنده !؟ و همه زدند زیر خنده ، جعفرآقا هم که یک کمی و نه زیاد سرخ شده بود گفت : حسنی عزیز تعویضی نیست مال خودم هست یک کمی به سر و وضعش رسیدم و دادم تراش ، چطور شده و من گفتم یعنی چه چطور شده خیلی طور شده !! و باز خنده اصناف محل البته این بار باضافه خنده دَده جان مان ! به هر حال سخن امروز محفل عیدی ما از سر تا ته دماغی بود !! یک سوال برای خود من هم هست و آن اینکه آیا دماغ جعفری آنهم از نوع بقالی اش اینطور مامانی تراش می خورد یا دماغ های دیگر هم می توانند اینگونه خوش دست باشند ای بخشکی شانس ما که از دماغ هم کم آوردیم و دماغمان نیز چاق نشد !!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 9:16  توسط منوچهر انتظار  | 

 

 

آقا اجازه ؟ آقا امروز تا ساعت 11 صبح خوابیدیم وقتی بیدار شدیم در خانه ما غوغایی بود یعنی در واقع ما به صدای غوغا بیدار شدیم و سر و صداها همه در مورد خواب ما بود مخالفین ضد حسنی می گفتند اگر بیدارش نکنیم تا شب هم می خوابد !! خوب می خوابد که می خوابد مگر تعطیلات نوروزی نیست مگر وقت استراحت نیست ، مگر خواب غدغن است مگر ما در منزل خودمان هم نمی توانیم به راحتی بخوابیم پس چکار کنیم برویم سر کلاس بخوابیم و این بار آقا بما بتوپد ! البته اگر در کلاس بخوابیم جای اما و سوال دارد چرا که ما با بیسواتی تمام می فهمیم که کلاس جای خواب نیست ولی آیا خانه ما هم جای خواب نیست؟  

آقا اجازه ؟ آقا ما را ببخشید که ما تمام لحظه های خوب و بد خود را اینجا می نویسیم و در واقع سر شما را درد می آوریم چکار کنیم بالاخره یا باید خاطراتمان را سانسور کنیم یا عین واقعیت ها را بنویسیم اگر چه روزی هم شاید بخاطر نوشتن این واقعیت ها مجبور باشیم بد و بیراه بشنویم ! البته گوش های ما دیگر آنقدر بد و بیراه شنیده که اگر یک روز نشنوند حالی به حالی می شوند و حالشان گرفته می شود !

آقا اجازه ؟ آقا راستش ما هم از شما شرمنده ایم و هم خجالت می کشیم آخر یعنی چه ؟خوابیدن  ما هم شد خاطره ! عجب خاطره ای ! آقا اجازه ؟ آقا بخدا شما خیلی آدم خوبی هستید که بما نمره خوب می دهید اگر ما آقا بودیم و شما حسنی بودید آنهم از نوع بیسواتش !! ما به شما صفر می دادیم !!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:11  توسط منوچهر انتظار  |